دائم به دنبال تفاهم برای عاشق شدن. دائم به دنبال شباهت برای تایید
شدن. دائم به دنبال کسی برای درک
شدن. دائم به دنبال جایی ، چیزی و یا حرفی که احساست را تسکین
دهد....
وگریزی ابدی از درک تفاوتها از کسب آگاهی...از لذت دانستن...تن ندادن به
زحمت شناخت ناشناخته ها...
و در جا زدنی همیشگی در وادی احساس و نیاز.... به بهانه ی عشق و با
نام عشق
به قیمت گران نیاموختن و نفهمیدن...
شاید زندگی فقط (احساس چرانی) نیست...مثل (چشم چرانی)...
(شکم چرانی)...(هوس چرانی)...
شاید گاهی عقل را هم باید به چرا برد...شاید...
البته نه اینکه منکر نیاز ها و غرایز فطری بشری باشم ولی پرداختن بیش از
حد به هر نیازی انسان را از رسیدن به کمال باز می دارد... حتی نیاز های
به ظاهر متعالی مانند احساس یا عشق...
+
نوشته شده در
90/10/19ساعت 15:42 توسط ( آخرین رهگذر شب )
|
گاهی مسیر جاده به بن بست میرسد
گاهی تمام حادثه از دست میرود
گاهی همان کسی که دم از عقل میزند
در راه هوشیاری خود مست ، میرود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب ، خون شد و بشکست میرود
اول اگر چه با سخن از عشق آمدست
آخر خلاف آنچه که گفتست میرود
هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هر آنچه که لایق ما است میرود
بیراهه ها به مقصد خود ساده میرسند
اما مسیر جاده به بن بست میرسد.....
+
نوشته شده در
90/10/07ساعت 10:54 توسط ( آخرین رهگذر شب )
|
حاصل عشق مترسک به کلاغ ، مرگ یک مزرعه بود!
+
نوشته شده در
90/10/06ساعت 16:2 توسط ( آخرین رهگذر شب )
|
معشوقه
ام امتحان تاریخ ادبیات دارد
از رندی حافظ
می ترسم...
+
نوشته شده در
90/10/04ساعت 10:31 توسط ( آخرین رهگذر شب )
|
گيسوانت
امتداد
ِ شب ِ پنجره ي بي ماه ِ
من است...
وقتی
که پشت ِ ویترین نداشته هایم ، می رقصی
و
خنده هایت پیوند ِ مهتاب و مروارید است.
کاش
حالا که آنطرف تری
کمتر
بخندی؛
تا از
این آواره تر نشوم
قول
می دهم در اولین فرصت
دیگر
نگاهم سمت ِ شما پرت نشود مثل ِ دلم؛
که تو
شبیه تر از آینه ای
در انعکاس
آنچه که هر روز در کاناپه ی چشمانم
لم می
دهد حجمی تهی تر از باور خالی آغوشهای شبانه ام ...
+
نوشته شده در
90/10/03ساعت 17:27 توسط ( آخرین رهگذر شب )
|
در
مترو دیدمش. چهار روز بود که کلاه نمیگذاشتم. حق نداشتم کلاه بگذارم.
هنوز
میترسیدم و راحت نبودم. ترجیح میدادم در خانه بمانم ولی باید کار
میکردم.
یکی از قوانین مربوط به برداشتن کلاه همین بود: گناهکار حق مرخصی
گرفتن و در
خانه ماندن را ندارد؛ در صورت بیماری باید به بیمارستان مراجعه
و آنجا بستری شود.
کمکم داشتم به نگاههای نگران مردم و فرارشان از نگاه
خودم عادت میکردم: به
من زل میزدند، نگاهشان را حس میکردم ولی به محض
اینکه نگاهشان میکردم
سرشان را برمیگرداندند. او زیبا بود. اول ندیدمش،
او من را دیده بود و زل زده بود به
من. نگاهش را حس کردم و به طرفش
برگشتم. از دیدن زیبائیش جا خوردم و
فراموش کردم کلاه ندارم. لبخند زد.
لبخندش بیکلاهیم را به یادم آورد. در مترو من
تنها بیکلاه بودم. از وقتی
کلاهم را برداشته بودند و گفته بودند تا چهل روز باید
بدون کلاه زندگی
کنم، عادت کرده بودم در میان جمعیت به دنبال کسانی که مثل
خودم بودند
بگردم. فقط یکبار در مسیر ایستگاه مترو تا خانه یک نفر را بدون کلاه
دیدم:
یک زن. زن ولی با دیدن من از دور سر برگرداند و وارد اولین مغازه شد.
دومین
روزی بود که کلاه نداشتم. فکر میکردم با دیدن من خوشحال شود و سعی
کند
سر صحبت را باز کند. از اینکه سعی کرد با من روبرو نشود خیلی ناراحت
شدم.
شاید حتی بیشتر از اینکه مستقیما به دختری پیشنهاد دوستی بدهم و جواب
رد
بدهد.همانطور که یک دستش را به میله وسط واگن مترو گرفته بود، سرکرده
بود در
کیفش و به دنبال چیزی میگشت. کیف بزرگ قرمز رنگی داشت. موهایش،
آنهایی که از زیر کلاه بیرون آمده بودند، دور و بر صورتش ریخته بودند و
درست
نمیدیدمش. زل زده بودم و منتظر. چند متر دورتر از من ایستاده بود و
یک زن و دو
مرد هم در این فاصله ایستاده بودند که پشتشان را به من کرده
بودند. مثل اینکه
بیماری مسری داشته باشم. گاهی فکر میکردم خودم قبلا با
بیکلاهها چه
برخوردی داشتم؟ هیچ خاطرهای در این مورد نداشتم. فقط
میدانستم بیکلاهها
آدمهای «بد»ی هستند. هر بچه مدرسهای این را
میداند. به من هم وقتی بچه
بودم گفته بودند. مادرم و پدرم و مادربزرگها
و پدربزرگهایم و خالهها و داییها و
تمام فامیل. هر کسی که میشناختم
وقتی بچه بودم این «حقیقت» را لااقل یک
بار به من گفته بود تا مطمئن شود
که من میدانم بیکلاهها خوب نیستند و کسی
در فامیل ما بیکلاه نبوده. من
اولی بودم. اولی بودم؟ میتوانستم در این چهل روز
کسی را نبینم، نه مادر و
نه پدر، و بعد هم لازم نیست به کسی بگویم. دیگر کسی
نخواهد دید که چه فکر
میکنم و لازم نیست در موردش صحبت کنم. من کلاه ندارم!
زل زدم به او که
هنوز در کیفش به دنبال چیزی بود و سعی کردم دیگر بیشتر از این
فکر نکنم و
خوشحال شدم ته قطار ایستادهام و در دیدرس کسی نیستم تا ببیند
چه فکر
میکنم. هنوز سی و شش روز دیگر باقیست و باید یاد بگیرم هر فکری،
مکانی
دارد! چیزی که میخواست را از کیفش در آورد و با دست راستش موهایش
را عقب
زد و با یک کش پشت کلاهش جمع کرد و با لبخند نگاهم کرد. موبایلش بود.
اگر
چند ماه پیش بود، یا حتی چند هفته پیش من هم خوشحال میشدم ولی
الان...
سعی کردم بدون هیچ فکر خاصی موبایلم را از کیفم بیرون بیاورم. به محض
روشن
کردن بلوتوث، اولین پیغام رسید: «چرا ناراحت شدی؟» چرا؟ من کلاه ندارم!
همین الان که کلاه ندارم باید تو را ببینم و تو موبایل به دست به من لبخند
بزنی؟ در
حال نوشتن بودم که پیغام دوم رسید! تازه بیکلاه شدی، نه؟
یادت رفته لازم
نیست پیغامت را بنویسی؟ من بدون نوشتن هم میبینم چه
میخواهی بنویسی!
تنها من نه، همه میبینند! سر بالا بردم تا
ببینم کسی حواسش به من
هست یا نه. نبود. تنها او با لبخند نگاهم میکرد.
با لبخندی عجیب. لبخندی مادرانه
بود بیشتر، از سر دلسوزی، نه دلبرانه
یا... سرش را پائین انداخت و شروع کرد به
نوشتن. فهمید چه فکری کردم. پسر!
دقت کن! او فکر تو را میبیند، تو کلاه محافظ
نداری! پیغام بعدی هم رسید:«
لبخندم دلسوزانه نبود! دلیلی ندارد که دام برایت
بسوزد! اگر قرار باشد دلم
برای کسی بسوزد، برای خودم میسوزد و تمام دیگرانی
که با کلاه در حال
زندگی هستند، نه تو که دیگر کلاه نداری و آزادی.» آزاد؟ از چه؟
تا سرم را
بالا آوردم سرش را پائین انداخت و شروع کرد به نوشتن. «آزاد از دورویی.
از
دروغ. از نقش بازی کردن. خوشحال نیستی که کلاه نداری؟» زل زدم به چیزی که
نوشته بود. نمیدانستم. سرم را بالا آوردم و زل زدم به چشمانش: تو دوست
داشتی کلاه نداشتی؟ لبخند زد و سرش را پائین انداخت و شروع کرد به نوشتن.
«آره. این آروزی من است.» لحظه ای سر بالا کرد و دید که سر تکان میدهم که
چرا؟ حتما روی سرم نوشتهها را میدید، نوشتههایی که کلاهم باید آنها را
میپوشاند، کلاهی که تا سی و شش روز دیگر حق استفاده از آن را نداشتم، آن
هم به دلیل یک حماقت، یک دروغ مسخره و یک سوتفاهم؛ حماقت: شرط بندی که
میتوانم با پرتاب سنگ شیشه حمام خانمها را در سال ورزش بشکنم، دروغ گفتن
که من نبودم و بعد سوتفاهم که قصدم آزار رساندن و اذیت دختر مشاور اعظم
بوده
که از شانس من همان موقع آنجا بود، ترکیب بدی از بیعقلی و بدشانسی،
و حالا
این دختر زیبا، خیلی زیبا روبروی من ِ بدون کلاه ایستاده و از
خوبیهای بیکلاهی
حرف میزند. نه، مینویسد. پیغام بعدی باعث میشود که
بترسم: «من دختر
مشاور اعظم هستم. من را ببخش. من فقط ترسیده بودم و
نمیدانستم چه
میشود. بعدا از منشی پدر شنیدم که چه بر سر تو آمده و به
دنبالت آمدم. تنها
دلیلم این نیست. دلیل دیگری هم دارد.» چه دلیلی؟ با ترس
به چشمانش زل زدم.
از من چه میخواهی؟ زل زد به چشمانم. صدایی از بلندگو
اعلام کرد که تا چند
دقیقه دیگر به ایستگاه آخر میرسیم. برای لحظهای با
شک و تردید به چشمانم زل
زد. بعد سرش را پائین انداخت و چند دگمه را فشار
داد و متنی را برایم فرستاد که
بسیار طولانی بود و حدس زدم آماده در
موبایلش داشته و همان لحظه آن را
ننوشته، تا آخرش نخواندم: «دوست عزیز، ما
گروهی هستیم که برای آزادی
انسانها تلاش میکنیم، ما یک گروه غیرقانونی
هستیم و به شما اعتماد کردهایم و
امیدواریم اشتباه نکرده باشیم. میگوئیم
غیرقانونی ولی معنای این حرف چیست؟
کدام قانون؟ آیا تلاش برای آزادی، برای
یکی شدن انسانها، برای دروغ نگفتن و
تلاش برای بهتر شدن، اشتباه است؟
کاری ناپسند است که غیرقانونی شمرده
میشود؟ تلاش برای پوشاندن افکار
انسانها، غیرقانونی است، مخالف قانون
زندگی بهتر و نه کاری که ما انجام
میدهیم. بیائید از یکدیگر نترسیم، بیائید به هم
اعتماد کنیم، بیائید این
کلاههای زشت فلزی را دور بریزیم و....» بقیه پیغام را
نخواندم. به آخر خط
نزدیک شده بودیم وچند دقیقه بیشتر وقت نداشتم. چرا از
خودت شروع نمیکنی؟
چرا هنوز کلاه داری؟ شروع کرد به نوشتن: «پدرم
نمیگذارد. او با قدرتش
نمیگذارد کلاهم را بردارم. من کارهایی بدتر از کاری که تو
کردهای هم
کردهام، ولی پدرم با اعمال نفوذ جلو اجرا حکم را میگیرد. برای پیشبرد
اهداف گروه هم به من نیاز دارند. تعداد ما هنوز زیاد نیست ولی در حال زیاد
شدن
هستیم و روزی خواهد رسید که کسی مجبور نیست کلاه به سر بگذارد و همه
آزاد
میشویم.» همین که سر بالا بردم و نگاهش کردم، قطار ایستاد و هر کدام
کمی
به جلو هل داده شدیم. در نگاهش چیز عجیبی بود. چیزی که نمیفهمیدم.
خودم را
هم نمیفهمیدم. آزادی؟ من الان آزاد بودم؟ پیغام بعدی شماره تلفنش
بود و بعد
پیاده شد. من صبر کردم تا دو مرد و زنی که جلویم ایستاده بودند
پیاده شوند و بعد
پیاده شدم. سرم را پائین انداخته بودم تا قسمتهای کمتری
از سرم و افکارم دیده
شوند. راست گفته بود؟ گروهی دارند یا دوست دارد
گروهی داشته باشد؟ در
نگاهش چه بود؟ من دوست دارم هر چه فکر میکنم را
اطرافیانم ببینند و بدانند؟
من آزاد شدهام؟ نگاهش..... شماره تلفن را
پاک کردم و با عجله وارد ساختمان
محل کارم شدم....
+
نوشته شده در
90/10/03ساعت 8:33 توسط ( آخرین رهگذر شب )
|
دستی بر سرم می کوبد
پشت این جمجمه انگار
فریاد دردی
جانم را
به رهایی می خواند
دست بر گونه هایم می کشم
دستانم بارانی می شوند
انگشتانم جوانه می زنند
رو به پنجره می ایستم
ماه را نشانه می روم
و پاهایم
چه خوب
قصه ی سقوط را
از نگاه ام پنهان می کنند
آسمان پلک هایم از خاطرات خالی می شوند
همه ی بودنم داستان خیالی می شود
کاش بودی
کاش بودی تا ببینی
تا آخرش
از عشق گریزان بودم
طناب را بر گردن احساس
روزی خودم انداختم
و احساسی آویزان از سقف سینه ام
عشق را کنار تو می گذاشت
تو که فراموش شده ای
تو که ساده فراموش نمی شوی
هر ثانیه
قدمی به زمین نزدیک می شوم
واژه هایم می جوشند
دوست دارم
شعر رفتن را
یکبار دیگر
از آن سوی آمدن
از هرگز نیامدن بنویسم
ای بیخبر از من
این آخرین کلام ِ من با توست
حال ِ من
پشت تمام پنجره های شهر جامانده است
باز کن پنجره را
دستت را زیر آسمانی بگیر
که تا به ما رسید
فانوس هایش مُرد
و حال
دستانت
حال من را خود می دانند
من از چتر ها هم بارانی ترم
+
نوشته شده در
90/09/27ساعت 10:36 توسط ( آخرین رهگذر شب )
|
یلدا نام فرشته ای است، بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره
یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود
با اولین شب پاییز آمده بود
و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر سر آسمان می کشید
تا آدمها زیر گنبد کبود آرامتر بخوابند
یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت
و لا به لای خواب های زمین لالایی اش را زمزمه می کرد
گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد
یلدا شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت
آتش که می دانی، همان عشق است
یدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد
آتش در وجود یلدا بارور شد
فرشته ها به هم گفتند:
یلدا آبستن است. آبستن خورشید
و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد
و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند
فرشته ها گفتند:
فردا که خورشید به دنیا بیاید یلدا خواهد مرد
یلدا آفرینش را تکرار می کند
راستی فردا که خورشید را دیدی به یاد بیاور که او دختر یلداست
و یلدا نام همان فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت
+
نوشته شده در
90/09/26ساعت 18:5 توسط ( آخرین رهگذر شب )
|
در عشق بازی میان باد و برگ
درخت
گریه میکند
ولی
رها در آغوش باد
برگ می شود
بلند می شود
صدای شهوت از زمین
درخت
ناله می کند
آخرین عشق بازیش تمام میشود...
وجار میزند
کلاغ پیر
حکم سنگسار برگ را
به حکم نا نوشته ی زمان
درخت
گریه میکند
و دختری که می دود بروی برگهای فاحشه
و من قصاص میشوم
برای آنچه دیده ام
تکرار میشوم
با
صدای
ناله های برگ
+
نوشته شده در
90/09/26ساعت 16:36 توسط ( آخرین رهگذر شب )
|
گفتند
ستاره را نمی توان چید
و
آنان باور كردند و برای چیدن ستاره ، حتی دستی دراز نكردند!
باوركن كه من به سوی زیباترین و دورترین ستاره دست دراز كردم...
هرچند که دستانم تهی ماند
اما چشمانم لبریز از ستاره شد....
+
نوشته شده در
90/09/22ساعت 7:28 توسط ( آخرین رهگذر شب )
|